میدونم از حضورم ناراضین میدونم که اصلا حالشون رو ندارم حال هر روز سروکله زدن گاهی دلت نمیخواد یه جایی باشی ولی دست تو نیست گاهی دلت نمی خواد یه کارایی بکنی ولی دست تو نیست گاهی بغض توی گلوت جا خوش کرده و حتی اجازه نداری بشکنیش چون دست تو نیست گاهی تمام دعاهایی که انجام میدی بی نتیجه است یا بدترین نتیجه رو داره همه این ها هست و تو مجبوری با روزمرگیت زندگی کنی امشب نگاه پدرم رو دیدم و با خودم گفتم مهم نیست حرفای مادرم رو شنزدم و گفتم مهم نیست میدونید گاهی هیچ کاری از دستت برنمیاد من اگر میتونستم هر کاری که میشد میکردم تا تو این وضعیت نباشم ولی دست من نیست انگار یک زندگیه اجباریه صبر و تحمل چه واژه های عجیبی و نزدیکی از فردا صبح که بیدار بشم میدونم آدم تازه ای هستم انگار ما آدما ققنوسیم هممون هر بار با آتش گرفتن دوباره بلند میشیم جون میگیرم وای به حال کسی که خاکستر بمونه وای به حال اون آدم.