fireopal

آخرین مطالب
  • ۱۱ آذر ۹۸ ، ۱۸:۰۳ مرگ
  • ۳۰ آبان ۹۸ ، ۲۱:۴۷ بازی
  • ۲۳ آبان ۹۸ ، ۰۱:۲۵ رضا

احساس میکنم متعلق به هیچ جا نیستم امروز فهمیدم در هفته که شیش روزه من سه تا خوته عوض میکنم در سه جای مختلف زیر سقف خونه آدم های مختلف و متعلق به هیچ جا نیستم گاهی فکر میکنم چقدر سرگردانم چقدر تنهام و چقدر خسته ام انگار داری تاوان میدی تاوان زنده بودن بچه که بودم خونمون آرامش نداشت خونه همسایه بزرگ شدم و الان بزرگ شدم خونه آرامش داره ولی من جایی اونجا ندارم من هیچ جا نیستم بی ریشه ام باد که بیاد اولین کسی که با خودش میبره منم هربار تلاش میکنم بمونم و یه خونه بسازم همه چیز چنان درهم میپیچه که وقتی چشمات رو باز میکنی میبینی توی هاگیر و واگیر اولین کسی که محاکمه شده و تبعید شده تویی من خواسته و ناخواسته سرگردانم از جاهایی سر در میارم که نمی دونم چطور به اینجا رسیدم جاهایی هستم که متعلق به اونجا هم نیستم چیزایی رو تجربه میکنم که میترسونم گاهی اینقدر بالام که نمی دونم چرا اینجام و گاهی اینقدر پایینم که بازم نمی دونم چرا اینجام چندسال پیش توی بیمارستان یه دختری چنان از ته دل ناله میکرد و حرف میزد که فکر میکردم نهایت درد و زجر رو تجربه میکنه چند روز پیش صدام یه جوری بود که خودمم ترسیدم اگار دارن جونت رو میگیرن انگار دارن با زجر جونت رو میگیرن امروز فکر میکردم جایی توی این دنیا خواهد بود که آرامش بگیرم بعد فکر کردم سر راهم یک امامزاده هست برم بگم دعا کنم شاید خدا یه کاری برام کرد واقعا به مرگ راضیم 

۱۱ آذر ۹۸ ، ۱۸:۰۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

قبول میکنیم که بیماری مهمان خانه ما شده قبول میکنیم که این مهمان صاحب خانه هم شده ولی درد درد هیج وقت عادی نخواهد شد درد هیچوقت مهمان نخواهد شد دارم سعی میکنم یاد بگیرم وقتی خواهرم درد میکشد آرام باشم یاد میگیرم کنارش درس بخوانم درد که میکشد بخوابم میدانم اوج نامردیست ولی چاره چیست چکار میتوانی بکنی جز تسلیم شدن به چشمانش نگاه میکنم اشک می ریزد و تو فقط میتوانی نگاه کنی و هزار بار از تو فروبریزی از ناتوانی خودت سرش را میگیرد نگاهت می کند وتو میخندی که بفهمد مشکلش کوچک است دردش درد نیست که نفهمد چقدر ناامیدی چقدر بی پناهی چقدر نگرلن آینده ای نفهمد میگوید اگر یک روز پدر و مادر نباشند من به چه کسی پناه ببرم نگاهش میکنم به خدا ولی مگر کسی که درد میکشد خدا را هم میتواند پیدا کند نمی دانم خوالم نمی برد مدام در ذهنم تکرار میشود چرا و نمی دانم چرا دلم میخواهد دست پدرم را بگیرم ببرم یک گوشه بگویم نگفتی دعای پدر و مادر خیر است عاقبت بخیریست بیست سال دعایشان کجا رفت که حالا ما روز خوش نداریم چی شده که من در اوج جوانی موهایم سفید میشود خواهرم درد میکشد و من فکر میکنم چقدر پیر شدیم همگی 

۰۷ آذر ۹۸ ، ۰۰:۵۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

وقتی میترسم قدرت اراده ام رو از دست میدم نمی تونم انتخاب کنم و نمی دونم چه کاری درسته مثل این میمونه وسطه یک گله گرگ باشی و هر لحظه منتظر حمله و این تجربه زخمی شدن رو یکبار دیگه هم دیده باشی  میدونم تصمیم امروزم روی سرنوشتم خیلی تاثیرگذاره برای همین نمی تونم تصمیم درست رو بگیرم گیج شدم و بشدت تنهام و احساس ناامنی میکنم توی ذهنم میاد که برم بپرسم باید چکار کنم و یکی توی مغزم بهم میگه میدونی باید چکار کنی انگار گذاشتنم لای منگنه انگار باید این مسیر طی بشه انگار قراره یک آدم تازه ازمن متولد بشه که خیلی جدیده انقدر جدید که هر لحظه از ساختن این آدم فرار میکنم شدم مثل نوزادی که باید به دنیا بیاد مقاومت میکنه درد میکشه و نمی خواد متولد بشه من همون شدم و میدونم اگر بازم مقاومت کنم خواهم مرد یک مرحله رو از دست میدم که مهمترین بخش زندگیمه و نمی دونم چی منتظرمه این خواستن و مقاومت درد داره خیلی زیاد هم درد داره.

۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۷:۵۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

مثل این میمونه یک خونه رو خراب کرده باشی حالا دوباره آجر به آجر بخوای بچینی هربار یک آجر میذاری با خودت بگی دیگه این خونه خونه میشه ؟و هنوز سردر گم باشی شک کنی و با یک تلنگر ادامه ندی مدام مراقب باشی دوباره این آجرهای ساخته شده فرو نریزن همه چیز در یک سکوته سکوتی عمیق و تو مدام با خودت در کلنجاری که بمونم یا برم همه چیز زیادی عجیبه زیادی جدیده و تو زیادی سردرگم دیشب با صدای آهنگ از خواب بیدار شدم همشون ساکتن و من گیج شدم و آهنگ همچنان برقرار از اول دلم نبود بمونم حالا دلم نیست برم و نمی دونم تهش چی میشی وقتی  احترامی نباشه خیلی سخت میشه موند یک چیزی از بین رفته یک چیز مهم سردر گمم. 

۰۴ آذر ۹۸ ، ۱۰:۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

اینبار میخواهم زندگی کنم مقاومت جواب نمی دهد میخواهم هر جا کشیده شدم بروم و لبخند بزنم وقتی چاره همین است میمانم و زندگی میکنم از شنبه میترسم و مشتاقم ترکیب دو حس کاملا متضاد دو هفته توی اون خونه نبودم هم دلتنگم هم میترسم عجب زندگی عجیبی است .

این هفته باید مقاله بخونم بفهمم چطور باید شروع کنم هفته شلوغی دارم .

آهنگای گوشیم رو گذاشتم کنار از این آهنگ عروسی ها هست همونا که ریتم تند دارند و فقطم برای شب عروسی کاربرد دارن ریختم در شگفتم از تاثیری که ارشد روی سلیقم گذاشته دکترا فکر کنم برسم به رپ سلیقه ام داره پس رفت میکنه .

نمی دونم چرا چند وقته من مدام یاد شب اولی میوفتم که وسابلم رو جمع کردم رفتم توی اون خونه پدرم چشماش پر اشک بود و مدام هر کدام از وسایلم رو که از ماشین می آوردم به خودم میگفتم تو میتونی تومیتونی تمام وجودم پر از غم بود و ترس چقدر از تنهایی میترسیدم بعد فهمیدم تنهایی ترس ندارد آدما ترس دارن احساس آدم است که گاهی تا سر حد مرگ میتونه بترسونت و حالا همین احساست عجیب ترین چیز دنیا رو ازت میخواد و تو میفهمی فقط با قلبت داری زندگی میکنی نه با عقلت طغیان عقلت هم احساست خاموش میکند زندگی فقط بازی میکند با هر چیزی که داری احساست منطقت خانواده ات سلامتیت استعدادت و هرچه داری. 

پارسال چنان درگیر شده بودم که یک روز از یک نقطه تهران سر درآوردم که نمی دونستم چرا اونجام زندگی میتونی به راحتی همه چیز بهت ببخشه و به راحتی همه چیز را بگیرد.

۳۰ آبان ۹۸ ، ۲۱:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز حالم بد بود خیلی بد بعد از اینکه درسم تمام شدرفتم بوفه یک خانم اومد طرفم گفت خانم چادرت خاکی شده بزار کمکت تمیزش کنم تعجب کردم بعد غذا گرفتیم رفتیم پشت یک میز نشستیم گفت چکار میکنی رشته ات چیه انگار فرشته بود آمده بود حرفاهایم را بشنود هدایتم کند و برود اسمش هم زهره بود از همسایه هایم گفتم از آزارشان از مسیر سخت رفت و آمدم چه در تهران چه تهران به شهر خودمان خلاصه تمام دردو دلم را گفتم کلی راهنمایی ام کرد و بعد گفت سه ترم است استقامت کن الان داشتم فکر میکردم دیدم همین جمله در قرآن خواندم صبر کن استقامت کن و توکل کن میدانم روزهای سخت شاید شادو شادتر بیایند و من هنوز از همسایه هایم میترسم تنم از بد بودنشان میلرزد ولی گاهی هیچ چاره ای نیست هیچ چاره ای دیشب گفتند با اتوبوس برو گفتم نمی رم کلاس های فردایم بماند فردا می روم به کلاس پس فردا برسم دوباره ساعت نه که شد دیدم همه جمع کردند برویم تهران خنده ام گرفت مثل این میماند تو هر روز از یک چیز فرار کنی و دوباره مجبورت کنند برگردی مثل اینکه چشمانت را ببندی بدوی اینقدر بدوی و فکر کنی چقدر دور شدی چشمانت را باز کنی و ببینی سرجایت هستی استادم میگفت تقدیر مهم است من میگویم خیلی مهم است اینقدر مهم است که من را میکشد میبرد می آورد مقاومتم را نمی بیند دستم را گرفته توی تمام کوچه های زندگی میکشد هر چقدر اشک میریزم باز دستم را میگیرد میبرد دادم التماسم مقاومتم هیچ چیز را نمی بیند امشب فکر کردم بیا و رها کن بسپار به سرنوشت بیا مثل آدم هرجا بردت برو ببین به کجا میرسی تو که اول و آخر باید بروی پس چاره ای نیست .

۲۶ آبان ۹۸ ، ۲۲:۴۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

۰آسمان خودش پر از حرف است نیازی به فال بدنیست حال روزگار منم مثل آسمان است همان اندازه پیچیده همان اندازه ناخوانا از درد خوابیده ام امشب قرار بود برگردیم ولی نشد انگار برف و باد و مه و آدم بدجور حال این مردم را خراب گرده اند زنگ آمد پیام آمد نیایید من هم با این حال بد امیدم به خانوادم بود که کنارم هستند حالا باید با اتوبوس بروم شبانه و نمی توانم که نروم تب کرده ام یخ کرده ام مادرم می آید می رود میگوید برویم دکتر میگویم نه میگوید چکار کنیم کجایت درد است نمی دانم این درد اسمش چیست هرچه است درد است گاهی درد حسادت گاهی  درد دوری و گاهی درد ترس خواهر میآید مدام رنگ رفته صورتم را به یادم می آورد هربار هم چای و نبات درست می کند فکر می کند دل آدم با این چیزها آرام میگیرد نمی داند در چه حالی هستم نمی داند چگونه این درد ریشه داده نمی داند شب ها از درد تب میکنم و روز از درد فریاد میزنم با خودم میگویم خدا بزرگ است قادر است آرام باش بعد دوباره آتش میگیرم مادرم میگوید تقصیر خودت است این جوشانده ها رو مریزی توی معده ات این میشود حالت هیچکس نمی داند.

۲۵ آبان ۹۸ ، ۱۹:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

این روزها چیزی رو توی چهره خودم میبینم که چهار سال پیش توی چهره یک دختر دیدم دقیقا توی همون مکانی که من بودم و دقیقا کنار همون آدم ها همون یاس همون خستگی و همون سکوت احساس میکردی زیر این چهره زیبا حس تلخی از زندگی جاریه و من اون روز درک نمیکردم سگش رو میشست و من به حال زندگی خوبش غبطه میخوردم درحالی که خودم غرق تنهایی و غریبی تهران بودم و حالا میفهم که دردی رو تحمل میکرد از آدم هایی که بخش بزرگی از زندگیش بودن و نمی تونست دل بکند و برود دلخور بود و ناامید و جز سکوت و تحمل کاری نمی توانست بکند آخر هم شنیدم که رفت .

حالا من شده ام او دردی از خواستن گرفتار شدن ماندن و ریشه دادن گاهی میخواهم رها کنم و برگردم پدرم می آید دوبا ه میسازد امید میدهد پدرش می آید خدمت میکنم و میرود من میمانم باز با قلبم و احساسی که آنقدر قویست که تمام بدی ها را تمام سختی ها را تحمل میکند و میماند در حالی که میدانم در حقم ظلم میشود سعی میکنم جبران کنم ولی احساسم همراهم نیست او دلش گرم است و عقلم طغیلن میکند مدام در سرم تکرار میشود تو که آدم تحمل کردن این جور آدم ها و رفتارها نبودی چرا ماندی این هم یکیس مثل دیگران حتی گاهی کمتر روزها ساعت ها به عکش نگاه میکنم چیز برتری از دیگران ندارد ولی یک چیزی این وسط هست که بیتابش میشوم دوست دارم تمام فاصله هارا طی کنم تا برسم به همان خانه انگار متعلق به ان خانه هستم هیچ چیز درست نیست منطقم عقلم احساسم قوه تشخیصم همه قاطی شده اند بهم فقط میدانم مسیر درست همین درس است که عقلم و قلبم تاییدش میکنند بقیه چیزها را نمی دانم.

۲۳ آبان ۹۸ ، ۰۱:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

چندسال پیش دوران راهنمایی با یکی دوست شدم که از ساده بودنش خوشم می آمد این دوستی ادامه دار شد تا چندسال بعد دوران دبیرستان عاشق دوست برادرش شد یک حس دو طرفه اومدن خواستگاری مادرش گفت نه اون موقع هم پسره کار درست و حسابی نداشت یکسال بعد با یک پسر ثروتمند ازدواج کرد به حدی موقعیت پسره خوب بود که نمیفهمیدیم چطور باهم ازدواج کردن دو سه بار دوران عقد دیدمش مدام مینالید که زهرا ازدواج نکنیا دلیل حرفش رو نمی فهمیدم تا اینکه عروسیش شد دعوت شدم سال اول دانشگاهم بود به خاطرش برگشتم عروسیش توی باغ بود یکی از مجلل ترین عروسیای اون زمان  بیست روز بعد اومد قهر یک هفته بعد جهزیه اش رو آورد و دو ماه بعد طلاق گرفت و چند وقت بعد وقتی باهاش حرف زدم گفت زهرا پسره خیلی خوب بود ولی من دوسش نداشتم نمی تونستم تحمل کنم بیست روز توی خونش بودم ولی نمی ذاشتم طرفم بیاد ازش متنفر بودم حتی همسر دوم پسره هم اومد پیشش قبل از ازدواج گفت مشکل زندگیتون کجا بود صادقانه گفته بود پسره خیلی خوب بود مشکل من بودم که نمی خواستمش پنج سال گذشته و من میدونم که چقدر سالای سختی رو پشت سر گذاشته و امشب شنیدم که با رضا ازدواج کرده دقیقا باهمون کسی که بهش علاقه داشت احساس میکنم خدا بدجور هوای حس پاکش رو داشت و براش خوشحالم امیدوارم هر سختی همینقدر مایان خوبی داشته باشه.

 

۲۳ آبان ۹۸ ، ۰۱:۲۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

سخت ترین و بهترین هفته زندگیم رو تجربه کردم آزارهای همسایه و حمایت دوستام و استادام و خواهرم باعث شد یکی از متناقض ترین هفته ها رو تجربه کنم .

یک روز دوست داشتم مثل خیلی از دوستام احساس نابی رو تجربه کنم که تجربه میکردن این روزها هفتاد درصد ایستادنم و جنگیدنم به خاطر حسیه که تجربه میکنم گاهی اندازه یک ابر زن قدرت میگیرم و گاهی ضعیف ترین موجود دنیا میشم تمام سختی ها را تحمل میکنم تا قلبم آروم بگیره عادت شریف زندگیمه تا سر حد مرگ مقاومت و بعد رها کردن و توکل.

 

۲۱ آبان ۹۸ ، ۲۰:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر